سه‌شنبه ۳۱ مهٔ ۲۰۱۱

بچه شدن در نقاشی های قهوه ای


سعی می کنم از کنار دیوار قدم بزنم . آفتاب برنده و تیزه !... انگار که آسمون هم شمشیرش رو از رو بسته برای آدمها توی این خرداد گرم . سعی می کنم همینطور که کنار دیوار و توی سایه قدم برمیدارم به اینکه چقدر بدون او تنها.................. نه ! بهتره زنجموره نکنم ... حتی برای خودم ... هدفونم رو توی گوشم محکم می کنم .... آدل میخونه .... آروم و مستمر .... هرچقدر دور باشی .... هرقدر تنها باشم ... بازم همیشه دوستت دارم .... حوصله ام سرمیره ... هدفون رو از گوشم می کشم ، میپیچم توی کوچه ی لاله .... گالری آپادانا .... حیاط پرگلش... لحظه ای .. فقط برای چند لحظه حس می کنم رها و آزادم ... نه از فکر تنهایی .... از اینکه چقدر همه چیز کسل کننده و حوصله سربره .... نقاشی های قهوه ای روی بومهای بزرگ نماهایی از پشت پنجره رو نمایش می داد.... نماهایی که پسرها و دخترهای خردسالی رو در حال بازی توی حیاطهایی وسیع نشون میداد.... یک آن .. بچه شدم ... رفتم میون اون بچه ها و با اونها بادبادک هوا کردم ، جیغ زدم ، خندیدم و همدیگر رو هول دادیم .... اما فقط چند لحظه طول کشید و بعد دوباره میون سالن سفید گالری بودم با نقاشی های قهوه ای روی دیوارهای سفید.
از گالری بیرون میام ... خورشید پایین رفته .. خیلی پایینتر از اونی که شعایی رو بتونه از میون درختها و ساختمونها به خیابونها و پیاده روها بتابونه ..... پیاده گز می کنم تمام خیابون آپادانا رو ...... به ویترینها نگاه نمی کنم ، دلم می خواد جایی برم و فنجونی قهوه بخورم اما بازم تنهایی یقه ام رو میگیره و ول نمی کنه .... کنار بستر خشک زاینده رود روی یه نیمکت آهنی میشینم ... چشمهام رو می بندم و دلم میخواد بچه بشم و برم توی اون حیاط شلوغ ... توی اون نقاشی های قهوه ای اما زنده .... و اونجا زندگی کنم .... بدون تنهایی.... بدون دلتنگی.
.
.
دلتنگی های واراند ، 10 خرداد 1390

http://www.apadanagallery.com/index.php

1 comments:

mandariran گفت...

چقدر خوبه که هستی.