جمعه بود ، مامان از دیشب بیحال بود . نه این که بیحالِ بیحال ... اما انگار چند روز پیاده روی کرده باشه دلش می خواست همه اش بخوابه .
.
.
جمعه ها رو دوست داشت و نداشت ! .... یه جورایی طولانی و کش داربوده همیشه . یکم توی خونه چرخید و وسایلشو مرتب کرد. یکم توی اینترنت سرک کشید. بعد دید داره ظهر میشه. لباس پوشید و رفت خرید کرد و برگشت . مامان هنوز خواب بود. گوشت چرخ کرده رو از فریزر در آوورد . پیازها رو خلال کرد و سرخ کرد و گوشت رو گذاشت توی ماهی تاوه تا با اب خودش بپزه . پاستاها رو توی قابلمه ی بزرگی ریخت و صبر کرد تا خوب بپزه . پاستاهای پخته رو با گوشت و سس گوجه فرنگی غلیظی که درست کرده بود مخلوط کرد و همه رو با پنیر موتزارلا پوشاند و گذاشت توی فر.
.
.
بعضی وقتها به این فکر می کنم که چطور نبودن کسی رو میشه تحمل کرد اما بودنش رو نمیشه ! بعضی وقتها هم نبودن کلی یک نفر رو میشه تحمل کرد و عادت میشه واسمون اما ندیدن کسی که میدونی هست اما دوره مثل خوره روح و روان آدم رو میجوه ! منظورم اینه که بیشتر ماها اگر از کسی که دوستش داریم دور باشیم و بدونیم که اون توی یه شهر یا کشور دیگه اس .... ممکنه هر روز بهش فکر کنیم و دوریش واسمون تحمل ناپذیر بشه و دوست داشته باشیم هی بریم جایی که او هست و ببینیمش و باهاش باشیم و دلتنگیمون رو رفع کنیم .
اما اگر کسی رو از دست داده باشیم ، یعنی این که به قول مسلمونها به لقااله پیوسته باشه ! نبودنش فقط چند وقتی نارحتمون میکنه و بعدش یا عادت میشه یا یادمون میره ! چرا اینجوریه ؟
.
.
.
مامان رو بیدار کرد. و میز رو چید . با هم غذا خوردند کمی صحبت کردند . حرفهایی از این دست : باید فردا برم فلان قسط رو پرداخت کنم .... یا ... قبض آب و برق رو با کارت پرداخت کنیم بهتر یا ببریم یکی از این دفاتر نمی دونم چی چی ؟ .. یا.....
مامان غذاش رو تموم کرد و رفت که دوباره بخوابه . کمی نگرانش شد . تا بحال اینطور نشده بود . مامان سنی نداشت اما از این می ترسید که شاید این کارها نشونه هایی از یک بیماری باشه ... کمی بیشتر فکر کرد و سعی کرد همه اش مثبت فکر کنه و ذهنش رو از منفی بافی رها کنه .
کتاب جدیدی رو که به پیشنها دوستش خریده بود ، باز کرد و شروع به مطالعه کرد . یک ساعتی که مطالعه کرد خوابش گرفت . به اتاقش رفت . پرده ها رو کشید و روی تخت ولو شد.
.
.
توی صف اتوبوس ایستاده بودم . سعی میکردم به آدمای اطرافم کمتر نگاه کنم . نمی دونم چرا وقتی توی یه همچین جایی هستم ... مثل صف اتوبوس .. یا توی یه بانک شلوغ یا .. وقتی مدرسه و دبیرستان میرفتم .... همه اش دلم می خواست به آدمهای دوربرم نگاه کنم . به خطوط چهره اشون دقیق بشم و مثلا پیش خودم حدس بزنم اون آقا چند سالشه ... یا اون خانوم چه دماغ خوش ترکیبی داره .... اما وقتی سنم بیشتر شد دیدم این نگاه کردنها بد تعبیر میشه گاهی و اتفاقهایی ممکنه بیوفته که حتی به .... بیخیال شدم و هدفونم رو توی گوشم چرخوندم و خودم رو آهنگی که میشنیدم مشغول کردم .
اما انگار یه انرژی از یه منبع نامعلوم گردن من رو چرخوند و به قسمتی که چند خانوم ایستاده بودند نگاه کردم . خواهرم ! ... خواهرم و پسرش! ..... خواهرم کنار زنهایی غریبه توی صف اتوبوس ایستاده بود و پسرش هم کنارش بود ..... از تعجب خندیدم .... معمولا وقتی کسی تعجب می کنه یه صدای عجیب و غریب از خودش بیرون میده اما من خندیدم ! .... او هم خندید ... لبخند زد حتی گونه هاش مثل ده سال پیش برجسته شدن ..... از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم .. مدتها بود که ندیده بودمش و دلم میخواست همونجا بدوم طرفش و بغلش کنم .... اونقدر دلم تنگ شده بود که میخواستم به مردی که کنار ایستاده بود نشونش بدم و بگم این خواهرمه ... مدتهاست ندیدمش .... و پز بدم که ببین چقدر خوشگله ... خوشگلترین خواهرم ! .... اما نمیدونم چی شد که من سوار اون اتوبوس نشدم .... همه سوار شدن و عده ای هم نشدن....... اما خواهرم و پسرش سوار شدن و من از پشت پنجره اون رو دیدم که باز لبخند میزد..... ورفت .. همراه اتوبوس رفت ..... بغض از توی سینه ام بالا اومد و به گلوم رسید ترکید .... اشکم سرازیر شد و دلم میخواست فریاد بزنم که این چه رسمشه .. بعد این همه سال ....؟! ... اما اتوبوس رفته بود و من با صدای بلند گریه میکردم ... های های های .....
.
.
.
مامان شونه اش رو تکون داد.... "بیدار شو .. بیدار شو...." از خواب پرید و سعی کرد یادش بیاد که کجاست .. هنوز توی صف اتوبوس؟ .. نه توی اتاق خودش بود .. توی تخت خودش .
"خواب بد دیدی؟ داشتی گریه میکردی ؟".... فکر کرد آدم که با خواب بد یا کابوس گریه نمی کنه جیغ میزنه ... اما این خوابی نبود که بشه باهاش جیغ زد یا ناله کرد فقط باید گریه می کرد با اون !
فکر کرد ای کاش خواب نبود و خواهرش بود .. زنده بود ... حتی اگر کیلومترها بینشون فاصله بود و حتی اگر کشور دیگه ای زندگی می کرد .... اینجوری مطمئن بود که باز می بیندش و دلتنگش میشه .. هر روز ...نه این که به نبودنش عادت کنه یا فراموشش کنه ... بعد خواب اون رو توی یه صف اتوبوس بین آدمهایی غریبه ببینه .... شاید هم اون اتوبوس ... مسافرهایی داشت که قرار بود به خواب همه ی کسایی که دوستشون داشته اند و زمانی با هم خندیده و غذا خورده بودند ، برند و کاری کنند که یادشون نره زمانی اونها هم بودن و نباید فراموششون کرد .
.
.
دلش خیلی تنگ شده بود ... خیلی ... سعی کرد سر میز شام به موبایلش توجهی نکنه ... از صبح تابحال هیچ خبری از اون نبود .... وقتی بدونی کسی توی یه شهر دیگه اس و می تونی بازم ببینیش خیلی خوبه .. اما وقتی اونقدر نزدیک نباشی که وقتی تلفن زدی یا مسیج دادی و جوابی نگرفتی ، بتونی یه تک پا بری و ببینی حالش خوبه یا نه ... این خیلی بده .. زجر آوره .... سعی کرد منفی بافی نکنه .. مثل امروز صبح وقتی مامان همه اش خواب بود .
تلفن لرزید و مسیجی رسید. با این که میدونست مامان از این کار خوشش نمیاد اما موبایلش رو برداشت و مسیج رو خوند. "سلام .. چطوری؟ مهمون نمیخوایین ؟ ".... و زنگ در بصدا در اومد !
.
.
واراند- میانه ی دی ماه 89
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)

5 comments:
کاملا می فهمم
من کاملا اینها رو می فهمم.
اي خدا!! پس خوابي كه گفتي اين بود!!؟؟؟ چقدر تكون دهنده بود واسه من!!! روحش شاد. اميدوارم هميشه خواب خوبيهاش رو ببيني گلم. لعنت به اين ايرانسل ملعون كه همش ما رو ميزاره تو خماري!!! دوست دارم.
زنده بودن.. امید ه.. حتی اگه ضعیف باشه
اشکالی نداره، بخشیدیم.
لذت بردم فکر می کنم زبانی که براتی داستانت بکار گرفتی روان وصمیمیه
ارسال يک نظر