باد سرد موذی از لابلای شال گردن خاکستری ظریفی که به دور گردن بسته بود به زیر لباس و گردن برهنه اش می خزید ، دستکش به دست نداشت . انگشتهای یخ زده اش رو در هم فرو کرد و جلوی لبهاش گرفت . نفسش را ها کرد میان انگشتهاش تا کمی گرم بشند.
زوجها ... مردها و زنها .. آدمهای تنها . تک و توک ... به تندی از میان پارک یخزده از سرما و درختهای خشک و بی برگ می گذشتند تا زودتر به خانه های گرمشان برسند .
پارک خلوت و ماتمزده بود . زمستانها همیشه همینطور است . اما از این خلوتی و ماتمزدگی بیشتر خوشش می آمد تا تابستانهایی که با سرو صدا و قیل و قال مسافرهایی که بلند بلند حرف می زدن یا توریستهایی که عکسهای دسته جمعی می گرفتند یا دختر و پسرهایی که سرخوشانه خنده های بلند سر می دادند، همراه بود .
گذرگاه های پارک خلوت و کم نور بود.... شمشادهای کنار باغچه ها بنفش تیره شده بودند .
روی یکی از نیمکتهای نزدیک به رودخانه ، زنی با چادر مشکی نشسته بود ... سعی کرد وقتی از روبروی او رد میشود زیاد به او خیره نشه تا باعث کنجکاوی او بشه .
زن ، روی نیمکت نشسته بود و چیزی می بافت . شاید دستکش یا شالگردنی . به نظر اهل خراسان می آمد . صورتی گرد و چشمانی بادومی داشت . شاید هم افغان بود . یک هزاره . که با هزار امید و آرزو به این مملکت اومدن تا شاید زندگی بهتری داشته باشند.
از زن دور شد و سعی کرد از هوای سرد و خلوتی پارک لذت ببره !
"یه لواشک میخری؟ آدامس هم دارم اگر بخوای "..... خیلی پایینتر از سطحی که انتظار داشت پسرکی رو دید که یک کاپشن نیمدار( کهنه) تنش بود . بسته ای لواشک و یک بسته ی بزرگ آدامس را به طرف او دراز کرده بود . دستهاش از سرما کبود بود. معلوم بود هیچ از سرما و البته خلوتی پارک لذت نمیبره .
اولین چیزی که به فکرش رسید این بود که این پسربچه این وقت شب در این پارک خلوت چه کار می کنه ...! که خب معلوم بود چه کار می کنه .
او یکی از کسانی بود که قرار بود در این مملکت گل و بلبل.... خوش و خرم و در رفاه زندگی کنه . معلوم نبود مدرسه میره یا نه . و یا اصلا آرزویی در اون سرکوچکش دارد یا نه !
پسربچه از او گذشت و به طرف نیمکتی رفت که زن تنها روی آن نشسته بود .
در دل دعا کرد کاش زن از او لواشکی یا یک بسته آدامس بخرد..... اما پسرک کنار زن نشست .
کمی راهش را در گذرگاهی که از پشت نیمکت زن می گذشت کج کرد .
زن و پسرک با لهجه ای شیرین اما خیلی آهسته صحبت می کردند . زن کمک کرد تا پسرک دستکشهایی که بافته بود رو دستش کند .
دلش می خواست بخندد و خوشحال باشد .... که حداقل پسرک در این زمستان سرد دستکشی دارد که به دست کند و مادری که با وجود فقر از پسرکش دل نمی کند و او رو میان امواج جامعه ی بیرحم رها نکرده ... اما دلیلی برای خوشحالی و خندیدن نداشت .... فقط آهی کشید و خدا رو شکر کرد که او به سرنوشت دخترک کبریت فروش دچار نمیشود.
.
.
پ ن : یادتونه دخترک کبریت فروش رو ؟ وقتی بچه بودم همیشه نزدیک کریسمس که میشد همه ی دنیا خوشحال بودند و شادی از در و دیوار بیرون مرزهای این کشور می بارید .. اما تلویزیون ملی ! ما رو همیشه با پخش کارتون دخترک کبریت فروش در شب کریسمس و البته روح کریسمس ( داستان اسکروچ ) غافلگیر می کردن و تقریبا گند میزدن به همه چیز !
.
.
سال نوی مسیحی مبارک .... واراند – آخرین روزهای 2010 مسیحی
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)

5 comments:
پاراگراف اولت خوبه اما پراگراف آخرت:
بابام جان چرا اینقدر مستقیم شعار دادی؟!!!
--------
سال نو میلادی شما هم مبارک، کریس مس هم مبارک و یلدا.
سلام
خیلی زیبا نوشته بودیش. داستانک زیبایی بود.
من شماره لینک کردم.
بدرود
دختر کبریت فروش رو یادمه اما دقیقا یادم نبود که این موقع ها پخش میکردن! همه کارشون همینه که شادی رو از مردم بگیرن!
واراند جان.. کریسمس تو هم مبارک... سال خوبی داشته باشی.. در کنار عشقت
قشنگ بود داستانت. یادمه همیشه داستانهای غم انگیز رو میذاشتن برای روزایی که باید شاد باشی... الان که فکرش رو میکنم میبینم چقدر زندگی تیره و خاکستری یود اونجا
درود
من داوود هستم، نویسنده ی وبلاگ دگرباش.
وبلاگم رو چند روز پیش از بلاگفا به وردپرس نقل مکان دادم.
من لینک شما رو تو وبلاگ جدیدم اضافه کردم. اگه زحمتی نیست با آدرس جدیدم تبادل لینک کنید.
آدرس قدیمی:
degarbash.blogfa.com
آدرس جدید:
degarbash.wordpress.com
سپاس
ارسال يک نظر