ترکم می کنی یا ترکت کنم ؟ *
شاید سخترین کار تو دنیا ترک کردن کسی یا جایی باشه که دوستش داریم . برای منی که همیشه درگیر نوستالژیهای دوران کودکی و نوجوانی ام بوده ام این ترک کردن بزرگترین و رنج آورترین تصمیمی بوده که گرفته ام و هیچ وقت هم به نتیجه ای عالی نرسیده .
در واقع در بیشتر موارد ترک کردن کسی یا جایی این من نبوده ام که عزمی راسخ جزم کرده باشم برای ترک کردن ، ترک شده ام و این سختتر از ترک کردن است !
.
وقتی اهواز زندگی میکردیم ، بچه که بودم، خانه مان جایی بود که خانه هاش با دیوارهای پرچینی شمشادهای همیشه سبز از هم جدا میشد ، میراثی از منطقه ای نظامی از دوران پیش از انقلاب که سعی کرده بودند در دهه ی 60 و اوایل دهه ی 70 به همون سبک سیاق نگهش دارن ..... وقتی ما از اونجا به اصفهان کوچ کردیم اونقدر شخصیت و هویتم شکل گرفته بود که به سختی دل بکنم از شهری که هر کوچه و خیابانش رو میشناختم و گرمی کلام مردمش برایم آهنگی خوش داشت .
در اون کوچ من تصمیم گیرنده نبودم ..... بعد تحصیلاتی نیمه کاره و بعدتر خدمت سربازی من رو دوباره به شهری کشوند که انگار سرنوشت قصد نداشت من رو از اون جدا کنه .... بعد از 21 ماه بودن در گرمایی کشنده و سرمایی دلپذیردوباره به شهری که همه به آن کوچ کرده بودیم ، بازگشتم ... و بعدتر از اون ... دوباره به اهواز آمدم که پر از خاطره بود برای من و این بار گرچه چیزی جز مزار خواهری از دست رفته انتظارم رو نمیکشید.... اما شوقی داشتم که نگو و نپرس !
اگر از منطقه ی خانه های نظامی نوشتم برای این بود که بگم وقتی به اون شهر بازگشتم بارها و بارها برای پررنگ کردن خاطراتم به محل زندگی کودکیم سرک کشیدم و با اینکه دیگر آن پرچینها نبود و حتی دروازه ورودی نیز دیگر نبود ، اما آنقدر این ترک کردن برایم سخت بود که از دیدن دوباره ی آن محل و اطمینان از این که نزدیکش زندگی می کنم لبخند به لبم می آمد !
.
8 سال در اون شهر زندگی کردم ، روزهایی بود که دلم برای مادرو خواهرها و البته پدرم پر میکشید اما آنقدر دلتنگیهام پررنگ نبود که من رو به دل کندن از اون شهر و ترک کردن چیزها و کسانی که دوستشون داشتم وادار کنه .... در اون شهر عاشق شدم .... جدال کردم با دلایل جدایی که باید خیلی زودتر اتفاق می افتاد و سرسختانه باهاش جنگیدم که اتفاق نیوفته و هیچ آگاه نبودم که این جدایی سالهاست که بین من و او اتفاق افتاده و من یک طرفه به این ترک ناشدگی آویخته ام ! .... با دلایلی که برای خودم تصور کرده بودم و موقعیتهایی که برای آویزان کردن او به این رابطه فراهم کرده بودم .... بعد یک سال قبل از این که حتی خواب ترک کردن شهر و رابطه و دوستانم رو ببینم .... با کسی دیگر آشنا شدم و در قلبی که بسته بودم تا عشق قدیمی و رنگ باخته به بودنش در قلبم ادامه دهد ، باز شد و تابلویی که با سماجت به دیوار دلم و قلبم کوبیده بودم آنقدر پوسیده شده بود که با اولین دم و بازدم تمام رنگهاش فرو بریزه و به دوستیی تازه سلام کنه !
گرچه به خاطر تمام دلایلی که شاید نوشتنش مثنوی هفت من کاغذ بشه نمی خواستم رابطه ی قدیمی ام رو ترک کنم( رابطه ای که فقط دوستیی ساده درش باشه و دیگرهیچ !) .... و حتی او هم جرات به این کار نداشت ، (او هم انگار نمیخواست آغاز کننده این ترک کردن باشه ! ).... عشق تازه کم کم پررنگ شد و برای خودش جا باز کرد.
.
اما ناگهان .... بعد از 9 ماه که این حال و روز خوش میگذشت ... جبر زندگی و اتفاقهایی ناخواسته ، باعث شد ، روش زندگی ... دوستان و کسانی که دوستشون داشتم و از همه مهمتر شهری که درش آرامش داشتم و بعد از اون کسی که فکر می کردم می توانم در دوریش همه چیز رو به همون حالتی که در کنارش و نزدیکش بودم حفظ کنم ... را ترک کنم !
ترک کردنم ... شاید با تصمیم خودم بود اما حتی این بار هم این من نبودم که خواستم ترک کنم .... دلایلی که باعث شد ترک کنم چیزها و کسانی رو که دوست داشتم آنقدر تحت فشارم کذاشتند تا بالاخره در یک روز داغ اواسط تابستان شهر، دوستان و کسی که در کنارش آرامش داشتم با رفتن من از اونجا من رو ترک کردن ! ترکی که رابطه ی قدیمی و پوسیده که یک جورایی دست از سرم برنمیداشت یکی از دلایلش بود و با نبودن فیزیکیم رابطه ی زنگار گرفته و دلیل اش به کلی ترکم کرد !
.
شاید کسی تا بحال رفتن خودش و تصمیم به ترک جایی رو اینطور تعبیر نکرده باشه ... اما من با جرات این کار رو می کنم .... چون شاید سخت گرفتنهای ما باعث بشه این سختی و دوری و اندوهی که ترک باعثش میشه سختتر و تحملشش دشوارتر بشه .... اما با جرات می گم که من آدمی نبوده ام که بتونم کسی رو ترک کنم .. فراموش کنم ... یا از اتاقی بی پنجره که در پس ذهنم ساخته ام تا افکار و یادهایی که باید فراموش بشند رو در اون بگذارم ، استفاده کنم ..... ترک کردن شهری که پر از خاطره بود برایم و کسانی که می دونم هیچ ماندنی نیستند و شاید دیر یا زود همدیگر رو با مهاجرت .... یا حتی مرگ از دست بدیم .... اونقدر برایم سخت بوده و هست که بگم حتی با رفتنم که معنی ترک کردن میده .. این من نبوده ام که اونجا و اونها رو ترک کردم .. اونها من رو ترک کردند!
.
.
هیچ وقت ترک کردن برای من نتیجه ای عالی در پی نداشته ... همیشه گفته ام چرا آدم باید یک رابطه رو ترک کنه یا جایی رو که درش آرامش داره رو ترک کنه ...؟ و همینطور شده که همیشه خودخواسته یا شاید هم سرنوشت من رو به جایی که هیچ از ترکش خوشحال نبودم و پیش کسانی که روش زندگیم رو تعریف می کردن بازگردوند! .... پس چرا با سرنوشتی که اینچنین هوای من رو داره ( یا شایدم نداره ؟!؟) بجنگم ؟
واراند – 21 مهرماه 1389
.
* عنوان مطلب برگرفته از مطلب بهاره رهنما در شماره 406 مجله چلچراغ است.
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)

4 comments:
سلام
همیشه زندگی اونجوری که ما می خواهیم پیش نمیره.با سرنوشت نباید جنگید بلکه باید کنترل و هدایتش کرد به سوی بهترین ها....
موفق باشی
سلام
سالار هستم از کرج
بعضی مواقع لازمه یه چیزهایی را از دست بدی تا چیزهای دیگه ای را بدست بیاری
البته سخته ولی این تغییر و تحول همیشه وجود داره
موفق باشی
راستی اگه دوست داشتی به وبلاگ ماهم یه سر بزن
من لینکت کردم تو هم اگر مایل بودی لینکم کن
واراند خوبی؟
سارنگ کجاست؟
سلام
مطلبت با امضای خودت تو چلچراغ هم چاپ شده بود راستش اول باور نمیکردم خودت باشی فکر میکردم فقط تشابه اسمیه ببینم بهاره رهنما از دگرباش بودن نویسنده مطلب اطلاع داشت؟ چون خیلی خودشو تحویل گرفته بود جمله آخرش این بود (ما خانمها همیشه منبع الهام هستیم) به هر حال الان خییییلی خوشحالم
چون این ثابت میکنه ما هستیم و اگه اراده کنیم میتونیم همه جا دیده بشیم
قربانت پسر برخلاف
ارسال يک نظر