تمام مدتی که لباسها رو تا میزد و توی ساک می چید ، ظرف و ظروف آشپزخونه رو با روزنامه های باطله بسته بندی می کرد و با دقت توی کارتنهای خالی میچید ، و فرشها و قالیچه ها رو لول و طناب پیچ میکرد و وقتی با کمک " او" تابلوهای نقاشی و قاب عکسها رو بسته بندی می کرد تا توی کامیونت خرد و خاک شیر نشن ، سعی می کرد .... سعی می کرد به این موضوع که چه بار سنگینی رو باید از اون روز به دوش بکشه برای روزها ، ماهها و یا شاید سالها .... فکر نکنه .... چند سال طول کشید تا بتونه کسی رو که در کنارش احساس آسودگی و آرامش می کرد .... نه دقیقا اما تقریبا .... پیدا کنه ؟ ... " او " کسی بود که سالها دلش می خواست باهاش باشه ... اما حالا اونقدر همه چیز بهش سخت شده که مجبوره " او " رو رها کنه و به شهری بره که همیشه دوستش داشته اما انگار دیگه جذابیتی براش نداره .... تمام مدتی که داشت کارهایی که باید موقع رقتن از شهری به شهری دیگه انجام داد رو می کرد سعی میکرد ..... سعی می کرد جلوی اشکهاش رو بگیره ..... کامیونت آمد ... تمام کارتنها .... اثاثیه ..مبلها و میزها یکی به داخل اون برده شدن ... وقتی همه چیز بارگیری شد وکامیونت رفت .... توی گرمای 50درجه خونه ی خالی هیچ دلهره آور نبود .... خالی بود و مغموم روزهایی که شاهد عشق بازیها و زندگی شیرین دو نفره بود ... " او" در آغوشش کشید ... سعی کرد بهش دلداری بده ... و برای آخرین بار بین دیوارهای لخت و آشپزخانه ای بدون بوهای خوش و اتاق خوابی با پنجره ی بی پرده و کمدهای دیواری خالی همدیگه رو بوسیدند .. بوسه ای طولانی و غمگین که طعم تلخ جدایی و رها کردن میداد ..... ناهار از یک بشقاب خوردند.. روی میز رستوران ریورساید ... جعبه ی دستمال کاغذیی بود که " او " با انگشت به اون اشاره کرد و بعد برش داشت .. به طرف اش گرفت و روی اون رو خوند.... " بمان " اسم تجاری دستمال کاغذی بود .... و کاش فقط این خواهش رو قبل از این که کامیونت بیاد و تمام اثاثیه ی کذایی رو با خود ببره از او کرده بود .... کاش !
کاش می تونستیم زمان رو به عقب برگردونیم ... دلم واست تنگ شده.
.
.
.
دلتنگی های واراند .... 20 امرداد 1389
سهشنبه ۱۰ اوت ۲۰۱۰
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)

4 comments:
..میتونم احاساس غربت ترک خونه رو درک کنم..چه ترک خونه خودمون و چه خونه دانشجویی که آدم حس میکنه چیزی توی اون حونه جا گذاشته..خاطره..فقط همین!....
یوسف
چه دلم گرفت واراند...
چرا باس هميشه يه جاي كار بلنگه؟
واراند؟ خيلي بهات گفتم كه بايد باهات صحبت كنم و گفتي كه توي وبلاگ بگو! اينجا براي صحبت چند دقيقه اي و خصوصي مناسب نيست. راه حل بده!
آلفو جان این ایمل من
varand55@gmail.com
تماس بگیر تا ببینم چیکار باید بکنیم
ارسال يک نظر