دروغ بزرگی به نام پیروزی و الویتهایی برای جمع آوری خاطرات
شپلوتکا از اتاق خواب داد کشید : "تو واقعا بوی سوختگی به دماغت نمی خوره ؟"
حواسم پاک پرت شده بود به اخباری که تلویزیون ایران از حرفهای بی سروته ی رییس جمهورکوتوله پخش می کرد . تکه هایی انتخاب شده و ادیت کرده را نشان می داد که حالم را بد می کرد . پر از دروغ و ضد و نقیض. ریموت را برداشتم تا کانال را عوض کنم . حالم از شنیدن خبرهای دروغ و پر از امیدواری های مبالغه آمیز و احمقانه به هم می خوره.
..
..
عصر ، برای خرید رفته بودیم . من و شپلوتکا . محل زندگی من محلی متوسط اما عجیب است که همه قشر آدمی در آن پیدا می شود از خانواده هایی که با حداقل درآمد ماهانه زندگی می کنند تا کسانی که سیتروئن سی فایو و سانتافه می رانند و حساب بانکی شان سر به فلک می زند. همسایه ایی که پسر جوانشان نلی فورتادو گوش می دهد و شبها صدای موزیکش از دیوارهای نازک آپارتمان من به درون اتاق خوابم می خزد و کیفورم می کند تا آپارتمان روبرویی که دخترشان چادر و مقنعه سر می کند درگرمای پنجاه درجه !
سوپر مارکت محل ما ، کوچک است اما هر چه بخواهی دارد . از شیر مرغ تا جان نا قابل آدمها.
زنی که عبایی عربی به سر داشت و دخترک همراهش دمپایی های تا به تا به پا ، جلوتر از من جلوی پیشخان آقای بختیاری ، صاحب فروشکاه ، ایستاده بود و ظاهرا خرید می کرد . وقتی وارد شدم سلام کردم و گوشه ای ایستادم . زن برگشت و عبایش را جلوتر کشید تا موهایی که ریشه هاش سفید بود را پنهان کند . یک دویست تومانی مچاله روی پیشخوان گذاشت و با خجالتی آشکار قند خواست . دویست تومان قند ! دخترک این پا و آن پا می کرد و نق می زد . زن ویشگونی از بازوی دخترک گرفت و به عربی گفت که ساکت باشد . آقای بختیاری خندید و آب نباتی را به دخترک داد تا آرام بگیرد . زن نگاهی دیگر به من انداخت .
"شما خرید بکنید ...من عجله ای ندارم . "
معلوم بود می خواهد نسیه بردارد و رو ندارد از منی که ایستاده ام تا او خرید ش را بکند و برود .
شانه ای بالا انداختم و لبخند احمقانه ای تحویلش دادم . سریع چیزهایی که می خواستم و شپلوتکا توی گوشم می خوند تا فراموش نشه رو به آقای بختیاری گفتم ، پولش رو دادم و آمدم بیرون . از آقای بختیاری به قول اصفهانی ها چلسمه خریدم تا وقتی با شپلوتکا تلویزیون تماشا می کنیم بیکار نباشیم ! شام امشب بادمجون سرخ شده با گوجه فرنگی کبابیه و البته سیب زمینی سرخ کرده و خوراک لوبیا ، شپلوتکا هم دوست داره و غذای دلبخواه هر دوی ماست .
هه هه هه خنده ام می گیره ..... مادرم همیشه میگه بادمجون ...... مسمای فقراست ! و این واژه ها چه با مسما شدن این روزا !!!!!!!
.
.
بعضی وقتها فکر می کنم عاقبت مردم و البته منی که جزئی از آنها هستم چه می شود؟
اکثر مردم سرشان را کرده اند توی ....... برف که اینجا نیست می توانیم بگوییم توی شن ، .............. و خودشون رو به بیخیالی زدن که آه ! بیخیال .... بالاخره یه جوری میشه دیگه ! واقعا چه جوری میشه؟ این روزها که همگی فکر می کنیم بحران گذشته و ایران دیگر زیر فشار بین المللی نیست ، نشانه ای همچون ارامش قبل از توفان نیست ؟
فکر می کنین توفانی در راهه ؟ ......
کسانی که با تفاخر می گوییم هیچ کسی نیستند و حق ندارند برای کشوری با عظمت فرهنگ و تاریخ ایران ، تعیین تکلیف کنند در واقع تمام اینده ی ما را رقم می زنند ! و ما غافل از اینیم همین قدرتهایی که رییس جمهور محبوب ! آنها را هیچ می خواند آنقدر قدرت دارند که می توانند ظرف چند روز همه ی ما را به عزای روزهایی بنشانند که فارق از وحشت روزهای جنگ به خزعبلات آنها می خندیدیم و دل ساده لوحمان را به گفته های مرد کوتاه قدی خوش می کردیم که دنیا برایش تره هم خورد نمی کند.
آیا مایی که شبها را در بستری نرم می خوابیم و روزها سرکارهامان هستیم و بعد از ظهر ها را در بازارها و کوچه وخیابان و یا کنار دوستان و خانواده می گذرانیم ، روزهای آتی ، سال بعد و یا سالهای بعد نیز همینگونه خواهیم بود ؟ آیا فشارهای اقتصادی و تنگناهای مالیی که همنوع هامان متحمل می شوند را نمی بینیم ؟ ایا چون ما می توانیم بیشتر از دویست تومان قند بخریم ............. فقیر نیستیم و اصلا فقری وجود نداره ؟
مسلما از دست خیلی از ما کاری بر نمی آید اما غم خواری چیزی نیست که بتوان آن را به فراموشی سپرد و یا این که با دیدن مردمی که قدرت خرید مایحتاج روزانه ی خویش را ندارند حساسیتهای بشریمان در پس ذهنمان هل دهیم و بگوییم" از دست من که کاری ساخته نیست" .... نه این درست نیست !!!!! ..... ...
خوب معلوم است که همه ی کارها از دست همه ساخته نیست . ! ما که قدرت تغییر جهان پیرامونمان را نداریم ..داریم ؟
مسلما خیر! ولی حداقل می تونیم اون رو منعکس کنیم . می تونیم اون را به تصویر بکشیم . می تونیم در جایی مثل اینجا بدبختی و فشاری که روی همه هست از فقیر و غنی را فریاد کشید نه این که بگوییم خوب به ما چه مربوط.... من که غذایی در شکم و بالشی زیر و سقفی بالای سر دارم .!
اما اگر فردا دیگر هیچ کدام اینها را از صدقه سر دولت مردان کاردانمان نداشته باشیم ....آن وقت چه ؟ ؟؟؟
.
.در این جا شپلوتکا ضربه ای با کف دستش به پس سر اینجانب وارد اورد ! اَه ! با صدایی که سعی می کرد اوج عصابینتش را نشون بده بیخ گوشم فریاد زد :" تو حق نداری به دیگران بگی چرا توجه نمی کنن...تو از کجا می دونی توجه نمی کنن؟ "....... با چشمانی گرد و ذهنی که گیج بود و سری سنگین از ضربه ی کارسازی که خورده بودم به صورت عصبانی و سرخ اون نگاه کردم. اوه بله ..... من نمی تونم بگم چه کسی چه کار باید بکنه "..... اصلا مگه من کیم ؟ "
..
..
شپلوتکا باز فریاد کشید ....بابا بادمجونهای نازنین کباب شدن ...حواست کجاست ؟ با عجله به طرف اجاق برگشتم و باقی بادمجونهای دوست داشتنی رو ! نجات دادم .
میزی برای دو نفر اما با یک بشقاب ، یک لیوان !
شپلوتکا روی لبه ی میز نشسته بود و از بشقاب من لقمه های پر و پیمان برای خودش می گرفت و دهان می گذاشت و به به! می گفت . چه بی توقع است او !
با دهان پر ، آمد چیزی بگوید که لقمه راه گلویش رابست . لیوانی آب دستش دادم . لقمه را فرو داد. با چشمانی که ازشان محبت می بارید نگاهم کرد ." چرا این اخبار رو گوش می دی ...تو که می دونی بالاخره این قائله ختم میشه..... از دست تو هم کار خاصی ساخته نیست ...پس بچسب به زندگیت و سیاست رو بسپر به اهلش ..... "
تکه ای گوجه فرنگی را با چنگال توی بشقاب چرخاندم . غذا به دهانم مزه نمی داد . علتش را خوب می دانستم . هر وقت دلتنگی برای مادر و خواهرهام زیاد میشه مثل آدمهای مالیخولیایی به همه چیز مشکوک میشم و از زمین و زمان ایراد میگیرم ..... شپلوتکا دستش را جلوی چشمم تکانی داد. شاید حواسم به او جمع شود..... "می بخشین ها داریم حرف میزنیم کاه گل لگد نمی کنیم ......" باز خوب شد نگفت یابو آب نمی دهیم......! اینم از آن حرفهایی هست که توی این مجتمع یاد گرفته ...... خوشبختانه تمام اصطلاحات اصفهانی را از یاد برده وگرنه توی این غربت تا می توانست بارم می کرد با گوشه کنایه های اصفهانی غیر قابل هضم !
"حالا به چی فکر می کنی آقا پسر ....؟ "
حواسم رو جمع کردم :
"..... داشتم فکر می کردم اگر مجبور بشم ظرف چند ساعت از این جا فرار کنم ...... چی ها رو باید با خودم ببرم و از چی ها می تونم چشم پوشی کنم ..... فکر کن.... حتی مثل مرگ نمی مونه که بدونی بعد از این دیگه حجم فیزیکی نداری که بخواهی به چیزی که دوستش داری ویا ازش خاطره داری احساس تملک کنی ...... بازم زندگی می کنی اما نمی دونی بعد از این بدون چیزهایی که سالها از این جا و اون جا خریدی و بهشون دلبستگی داری چطوری زندگی کنی ..... !!! " ..............
گرچه فیزیک آنها هیچ مهم نبود ، جهان پیرامونشان که پر از صحبتها و رفتارهایی بود که با طی شدن هر کدام اثری در آنها جا گذاشته بود و به نوعی آنها ضابط ( عجب کلمه ای !!!) تمام روزهای گذشته ی من بودند !
شپلوتکا ، سری تکان دادو مثل فیلسوفها دستهاش را گره زده بود پشت کمرش و طول اتاق را می رفت و می آمد.شلوارک و زیر پوشش را عوض کرده بود و با ردا و پیراهنی بلند برای خودش جولان می داد. بازهم می خواست متفکر جلوه کند .... می خواست بگوید بیشتراز من می داند و حتی بیشتراز خودم ازکارهام سردر می آورد . ...................
" خوب ..خوب باید ببینیم تو به چه چیزهایی علاقه ای خاص داری .... کتابهات؟ نقاشی هات؟ سی دی های موسیقی ؟ وسایل زندگیت ؟ پرده ها ؟ آه اون پارچه ی سوزن دوزی که تو مثل یه پرده ی سینما آویزونش کردی به دیوار هال ...اَه چقدر بی سلیقه ای تو !!!! ... ..... یا ..... ..... یا عکسهای مامان و خــواهرهات که همه جا پخش و پلاشون کردی ؟ کدومشون واست مهم تره ؟ ببینم اگر دشمن یهو بیاد و تو نتونی هیچی رو برداری .... می مونی و توی خونه ات از اونها استقبال می کنی ؟ ...... ؟؟؟؟؟"
خسته شد. این رو از نگاهش می شد فهمید . شاید هم از دست خیال بافی های من خسته شد. لباسهاش عوض شد همانهایی که تنش بود را دوباره تن کرد و دوباره لبه ی میز نشست . بشقاب نیم خورده را جلوش گذاشتم و بلند شدم و به اتاق خوابم رفتم . به قاب بزرگی که عکسهای سیاه و سپید دخترانگی های مامان و دوران خدمت نظام بابا و خانواده ی پدری ام را کنار هم درونش گذاشته بودم نگاه کردم . چقدر دلتنگ همه ی اونها هستم .
..
..
می گویند روزهای اول جنگ وقتی همه جانهاشان در خطر بود ... وانتها و ون هایی بود که از اسباب و اثاث خانه پر میشد اما خیلی از آنها هیچ گاه به مقصد امنی نرسید ..... جانهای زیادی هم در راه حفظ مال و عقار ، از کف داده شد... من که ندیدم ... پدرم می گوید ....هر چه باشد او در بطن جنگ بوده و همه چیز را به چشم دیده.... اما این روزها ما چه می توانیم با خود ببریم ؟ چه ببریم ؟ فکر نمی کنم دشمنی که با امواج الکترونیکی و مبدائی نا معلوم اما مقصدی معلوم ، می آید ، برای این که کتابهایم را جمع کنم و یا این که عکسهای خانوادگیم را در کیف بگذارم ، مهلتی به من دهد.
..
..
راستی چه چیز برای من از همه مهمتر است ؟ وقتی نگاه می کنم ...... می بینم هیچ کدام از چیزهایی که به نظر خودم مهم هستند و دوستشان دارم در لحظه ای که دیگر فرصت انتخاب نداری ، آنقدر مهم نیستند که افکار و عقایدم !
آه ... بله ! چیزهایی که می توانم با خودم ببرم و همیشه داشته باشم اصولی است که سعی می کنم با آنها زندگی کنم و حقوق دیگران را فراموش نکنم ..... اما چطور می توانم لیوان کریستالی که خواهر از دست رفته ام بارها آن را به لب گذاشته بود را فراموش کنم و یا عکسهایی که دیگر هیچ گاه انداخته نخواهند شد را بگذارم تا در آتش خشم دشمنی که نمی دانم از کدام پنجره وارد خواهد شد بسوزند؟ اما به هر حال دلبستگی های کوچک و بزرگ ما آنقدر ما را وابسته به خود کرده اند که جدا شدن از آنها به منزله ی جدایی قطعه ای از روحمان است از اصل خویش .
اما شما چه ..... اگر لازم باشد چیزهایی با خود ببرید تا از گزند جنگ در امان باشند .... کدام الویت دارند؟
واراند/ اول مهرماه 1387
شپلوتکا از اتاق خواب داد کشید : "تو واقعا بوی سوختگی به دماغت نمی خوره ؟"
حواسم پاک پرت شده بود به اخباری که تلویزیون ایران از حرفهای بی سروته ی رییس جمهورکوتوله پخش می کرد . تکه هایی انتخاب شده و ادیت کرده را نشان می داد که حالم را بد می کرد . پر از دروغ و ضد و نقیض. ریموت را برداشتم تا کانال را عوض کنم . حالم از شنیدن خبرهای دروغ و پر از امیدواری های مبالغه آمیز و احمقانه به هم می خوره.
..
..
عصر ، برای خرید رفته بودیم . من و شپلوتکا . محل زندگی من محلی متوسط اما عجیب است که همه قشر آدمی در آن پیدا می شود از خانواده هایی که با حداقل درآمد ماهانه زندگی می کنند تا کسانی که سیتروئن سی فایو و سانتافه می رانند و حساب بانکی شان سر به فلک می زند. همسایه ایی که پسر جوانشان نلی فورتادو گوش می دهد و شبها صدای موزیکش از دیوارهای نازک آپارتمان من به درون اتاق خوابم می خزد و کیفورم می کند تا آپارتمان روبرویی که دخترشان چادر و مقنعه سر می کند درگرمای پنجاه درجه !
سوپر مارکت محل ما ، کوچک است اما هر چه بخواهی دارد . از شیر مرغ تا جان نا قابل آدمها.
زنی که عبایی عربی به سر داشت و دخترک همراهش دمپایی های تا به تا به پا ، جلوتر از من جلوی پیشخان آقای بختیاری ، صاحب فروشکاه ، ایستاده بود و ظاهرا خرید می کرد . وقتی وارد شدم سلام کردم و گوشه ای ایستادم . زن برگشت و عبایش را جلوتر کشید تا موهایی که ریشه هاش سفید بود را پنهان کند . یک دویست تومانی مچاله روی پیشخوان گذاشت و با خجالتی آشکار قند خواست . دویست تومان قند ! دخترک این پا و آن پا می کرد و نق می زد . زن ویشگونی از بازوی دخترک گرفت و به عربی گفت که ساکت باشد . آقای بختیاری خندید و آب نباتی را به دخترک داد تا آرام بگیرد . زن نگاهی دیگر به من انداخت .
"شما خرید بکنید ...من عجله ای ندارم . "
معلوم بود می خواهد نسیه بردارد و رو ندارد از منی که ایستاده ام تا او خرید ش را بکند و برود .
شانه ای بالا انداختم و لبخند احمقانه ای تحویلش دادم . سریع چیزهایی که می خواستم و شپلوتکا توی گوشم می خوند تا فراموش نشه رو به آقای بختیاری گفتم ، پولش رو دادم و آمدم بیرون . از آقای بختیاری به قول اصفهانی ها چلسمه خریدم تا وقتی با شپلوتکا تلویزیون تماشا می کنیم بیکار نباشیم ! شام امشب بادمجون سرخ شده با گوجه فرنگی کبابیه و البته سیب زمینی سرخ کرده و خوراک لوبیا ، شپلوتکا هم دوست داره و غذای دلبخواه هر دوی ماست .
هه هه هه خنده ام می گیره ..... مادرم همیشه میگه بادمجون ...... مسمای فقراست ! و این واژه ها چه با مسما شدن این روزا !!!!!!!
.
.
بعضی وقتها فکر می کنم عاقبت مردم و البته منی که جزئی از آنها هستم چه می شود؟
اکثر مردم سرشان را کرده اند توی ....... برف که اینجا نیست می توانیم بگوییم توی شن ، .............. و خودشون رو به بیخیالی زدن که آه ! بیخیال .... بالاخره یه جوری میشه دیگه ! واقعا چه جوری میشه؟ این روزها که همگی فکر می کنیم بحران گذشته و ایران دیگر زیر فشار بین المللی نیست ، نشانه ای همچون ارامش قبل از توفان نیست ؟
فکر می کنین توفانی در راهه ؟ ......
کسانی که با تفاخر می گوییم هیچ کسی نیستند و حق ندارند برای کشوری با عظمت فرهنگ و تاریخ ایران ، تعیین تکلیف کنند در واقع تمام اینده ی ما را رقم می زنند ! و ما غافل از اینیم همین قدرتهایی که رییس جمهور محبوب ! آنها را هیچ می خواند آنقدر قدرت دارند که می توانند ظرف چند روز همه ی ما را به عزای روزهایی بنشانند که فارق از وحشت روزهای جنگ به خزعبلات آنها می خندیدیم و دل ساده لوحمان را به گفته های مرد کوتاه قدی خوش می کردیم که دنیا برایش تره هم خورد نمی کند.
آیا مایی که شبها را در بستری نرم می خوابیم و روزها سرکارهامان هستیم و بعد از ظهر ها را در بازارها و کوچه وخیابان و یا کنار دوستان و خانواده می گذرانیم ، روزهای آتی ، سال بعد و یا سالهای بعد نیز همینگونه خواهیم بود ؟ آیا فشارهای اقتصادی و تنگناهای مالیی که همنوع هامان متحمل می شوند را نمی بینیم ؟ ایا چون ما می توانیم بیشتر از دویست تومان قند بخریم ............. فقیر نیستیم و اصلا فقری وجود نداره ؟
مسلما از دست خیلی از ما کاری بر نمی آید اما غم خواری چیزی نیست که بتوان آن را به فراموشی سپرد و یا این که با دیدن مردمی که قدرت خرید مایحتاج روزانه ی خویش را ندارند حساسیتهای بشریمان در پس ذهنمان هل دهیم و بگوییم" از دست من که کاری ساخته نیست" .... نه این درست نیست !!!!! ..... ...
خوب معلوم است که همه ی کارها از دست همه ساخته نیست . ! ما که قدرت تغییر جهان پیرامونمان را نداریم ..داریم ؟
مسلما خیر! ولی حداقل می تونیم اون رو منعکس کنیم . می تونیم اون را به تصویر بکشیم . می تونیم در جایی مثل اینجا بدبختی و فشاری که روی همه هست از فقیر و غنی را فریاد کشید نه این که بگوییم خوب به ما چه مربوط.... من که غذایی در شکم و بالشی زیر و سقفی بالای سر دارم .!
اما اگر فردا دیگر هیچ کدام اینها را از صدقه سر دولت مردان کاردانمان نداشته باشیم ....آن وقت چه ؟ ؟؟؟
.
.در این جا شپلوتکا ضربه ای با کف دستش به پس سر اینجانب وارد اورد ! اَه ! با صدایی که سعی می کرد اوج عصابینتش را نشون بده بیخ گوشم فریاد زد :" تو حق نداری به دیگران بگی چرا توجه نمی کنن...تو از کجا می دونی توجه نمی کنن؟ "....... با چشمانی گرد و ذهنی که گیج بود و سری سنگین از ضربه ی کارسازی که خورده بودم به صورت عصبانی و سرخ اون نگاه کردم. اوه بله ..... من نمی تونم بگم چه کسی چه کار باید بکنه "..... اصلا مگه من کیم ؟ "
..
..
شپلوتکا باز فریاد کشید ....بابا بادمجونهای نازنین کباب شدن ...حواست کجاست ؟ با عجله به طرف اجاق برگشتم و باقی بادمجونهای دوست داشتنی رو ! نجات دادم .
میزی برای دو نفر اما با یک بشقاب ، یک لیوان !
شپلوتکا روی لبه ی میز نشسته بود و از بشقاب من لقمه های پر و پیمان برای خودش می گرفت و دهان می گذاشت و به به! می گفت . چه بی توقع است او !
با دهان پر ، آمد چیزی بگوید که لقمه راه گلویش رابست . لیوانی آب دستش دادم . لقمه را فرو داد. با چشمانی که ازشان محبت می بارید نگاهم کرد ." چرا این اخبار رو گوش می دی ...تو که می دونی بالاخره این قائله ختم میشه..... از دست تو هم کار خاصی ساخته نیست ...پس بچسب به زندگیت و سیاست رو بسپر به اهلش ..... "
تکه ای گوجه فرنگی را با چنگال توی بشقاب چرخاندم . غذا به دهانم مزه نمی داد . علتش را خوب می دانستم . هر وقت دلتنگی برای مادر و خواهرهام زیاد میشه مثل آدمهای مالیخولیایی به همه چیز مشکوک میشم و از زمین و زمان ایراد میگیرم ..... شپلوتکا دستش را جلوی چشمم تکانی داد. شاید حواسم به او جمع شود..... "می بخشین ها داریم حرف میزنیم کاه گل لگد نمی کنیم ......" باز خوب شد نگفت یابو آب نمی دهیم......! اینم از آن حرفهایی هست که توی این مجتمع یاد گرفته ...... خوشبختانه تمام اصطلاحات اصفهانی را از یاد برده وگرنه توی این غربت تا می توانست بارم می کرد با گوشه کنایه های اصفهانی غیر قابل هضم !
"حالا به چی فکر می کنی آقا پسر ....؟ "
حواسم رو جمع کردم :
"..... داشتم فکر می کردم اگر مجبور بشم ظرف چند ساعت از این جا فرار کنم ...... چی ها رو باید با خودم ببرم و از چی ها می تونم چشم پوشی کنم ..... فکر کن.... حتی مثل مرگ نمی مونه که بدونی بعد از این دیگه حجم فیزیکی نداری که بخواهی به چیزی که دوستش داری ویا ازش خاطره داری احساس تملک کنی ...... بازم زندگی می کنی اما نمی دونی بعد از این بدون چیزهایی که سالها از این جا و اون جا خریدی و بهشون دلبستگی داری چطوری زندگی کنی ..... !!! " ..............
گرچه فیزیک آنها هیچ مهم نبود ، جهان پیرامونشان که پر از صحبتها و رفتارهایی بود که با طی شدن هر کدام اثری در آنها جا گذاشته بود و به نوعی آنها ضابط ( عجب کلمه ای !!!) تمام روزهای گذشته ی من بودند !
شپلوتکا ، سری تکان دادو مثل فیلسوفها دستهاش را گره زده بود پشت کمرش و طول اتاق را می رفت و می آمد.شلوارک و زیر پوشش را عوض کرده بود و با ردا و پیراهنی بلند برای خودش جولان می داد. بازهم می خواست متفکر جلوه کند .... می خواست بگوید بیشتراز من می داند و حتی بیشتراز خودم ازکارهام سردر می آورد . ...................
" خوب ..خوب باید ببینیم تو به چه چیزهایی علاقه ای خاص داری .... کتابهات؟ نقاشی هات؟ سی دی های موسیقی ؟ وسایل زندگیت ؟ پرده ها ؟ آه اون پارچه ی سوزن دوزی که تو مثل یه پرده ی سینما آویزونش کردی به دیوار هال ...اَه چقدر بی سلیقه ای تو !!!! ... ..... یا ..... ..... یا عکسهای مامان و خــواهرهات که همه جا پخش و پلاشون کردی ؟ کدومشون واست مهم تره ؟ ببینم اگر دشمن یهو بیاد و تو نتونی هیچی رو برداری .... می مونی و توی خونه ات از اونها استقبال می کنی ؟ ...... ؟؟؟؟؟"
خسته شد. این رو از نگاهش می شد فهمید . شاید هم از دست خیال بافی های من خسته شد. لباسهاش عوض شد همانهایی که تنش بود را دوباره تن کرد و دوباره لبه ی میز نشست . بشقاب نیم خورده را جلوش گذاشتم و بلند شدم و به اتاق خوابم رفتم . به قاب بزرگی که عکسهای سیاه و سپید دخترانگی های مامان و دوران خدمت نظام بابا و خانواده ی پدری ام را کنار هم درونش گذاشته بودم نگاه کردم . چقدر دلتنگ همه ی اونها هستم .
..
..
می گویند روزهای اول جنگ وقتی همه جانهاشان در خطر بود ... وانتها و ون هایی بود که از اسباب و اثاث خانه پر میشد اما خیلی از آنها هیچ گاه به مقصد امنی نرسید ..... جانهای زیادی هم در راه حفظ مال و عقار ، از کف داده شد... من که ندیدم ... پدرم می گوید ....هر چه باشد او در بطن جنگ بوده و همه چیز را به چشم دیده.... اما این روزها ما چه می توانیم با خود ببریم ؟ چه ببریم ؟ فکر نمی کنم دشمنی که با امواج الکترونیکی و مبدائی نا معلوم اما مقصدی معلوم ، می آید ، برای این که کتابهایم را جمع کنم و یا این که عکسهای خانوادگیم را در کیف بگذارم ، مهلتی به من دهد.
..
..
راستی چه چیز برای من از همه مهمتر است ؟ وقتی نگاه می کنم ...... می بینم هیچ کدام از چیزهایی که به نظر خودم مهم هستند و دوستشان دارم در لحظه ای که دیگر فرصت انتخاب نداری ، آنقدر مهم نیستند که افکار و عقایدم !
آه ... بله ! چیزهایی که می توانم با خودم ببرم و همیشه داشته باشم اصولی است که سعی می کنم با آنها زندگی کنم و حقوق دیگران را فراموش نکنم ..... اما چطور می توانم لیوان کریستالی که خواهر از دست رفته ام بارها آن را به لب گذاشته بود را فراموش کنم و یا عکسهایی که دیگر هیچ گاه انداخته نخواهند شد را بگذارم تا در آتش خشم دشمنی که نمی دانم از کدام پنجره وارد خواهد شد بسوزند؟ اما به هر حال دلبستگی های کوچک و بزرگ ما آنقدر ما را وابسته به خود کرده اند که جدا شدن از آنها به منزله ی جدایی قطعه ای از روحمان است از اصل خویش .
اما شما چه ..... اگر لازم باشد چیزهایی با خود ببرید تا از گزند جنگ در امان باشند .... کدام الویت دارند؟
واراند/ اول مهرماه 1387

5 comments:
جالب بود ولی با این پست احساس کردم
جنگ خیلی نزدیکه
امیدوارم هیچوقت جنگی پیش نیاد ولی
مگه میشه انگار غیر قابل اجتنابه
كسی نمی خواهد باوركند كه باغچه دارد می میرد
كه قلب باغچه در زیر آفتاب ورم كرده است
كه ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می شود
من که فکر نمیکنم جنگی در کار باشه دستای سیاست اونقدر آلودست که شناختنش کار آدمایی هست که قاطیش شدن همیشه از این سیاست بدم میومده چون توی سیاست با همه بازی میشه و همیشه دستای بزرگی پشت پرده هست که حتی خود سیاستمدارا ازش بیخبرن. به نظر من سیاست اصلی دنیا دو تا چیزه یک: زن (یا به قولی سـ ـ کـ ـ س) و دوم: پول یا ثروت هرکی بیشتر داشته باشه سیاستش قوی تره چون همیشه پای یک زن در میان است و این جمله خوبیه که نشون میده توی سیاست هم همینطوره و البته بدون ثروت آدم هیچ غلطی نمیتونه بکنه مگر اینکه الکی داد و بیداد کنه. ببخشید حرفم به درازا کشید. راستی خیلی ممنون به وبلاگم سر زدی و نظر گذاشتی.
چه سئوال سختی...من هیچی نمی برم چون پیش همه چیزا و کسایی که دوس دارمشون می مونم.
سلام واراند عزیز تولدت مبارک عزیزم. می بوسمت.
ارسال يک نظر